خام و روشن و بدوی - تاریخ: 1403/5/7 ساعت: 17:29
یادم میآید وسط بیابان پادگان روی یک تکه سنگ نشسته بودم و به دوستانم فکر میکردم. همان حال در فاصله ده متریم یک مار به اندازه کابل یک شارژر لپتاپ از زیر یک بوته شورهزار به زیر یک درختچه صحرایی دیگر خزید و پنهان شد. از آنچه دیده بودم جا نخوردم اما ذوق گفتنش را داشتم. به اطرافم نگاه کردم تا آدمیزادی ببی...
ذهنم را مینویسم - تاریخ: 1401/11/5 ساعت: 20:43
۱.خیابان شرم را دیروز دیدم. از میزوگوچی. نمای پایانی فیلم آنجایی که دخترک با شرم و خجالت مردی را به سرزمین رویاهایش دعوت میکند برای اولین میزبانیش بسیار تکاندهنده است. و همه چیز تکرار میشود. انتخاب فیلمهایی که میبینم بر اساس لیستیست که امید در صفحه اینستاگرامش استوری کرده است. ۱۵۰ فیلم اغلب کلاسیک. ...
پنج روز خودت - تاریخ: 1401/3/31 ساعت: 11:29
در یک ماه گذشته هر چندتا فیلمی که تنها دیدم و سکانسی متأثرم کرد مثل بچهها گریه کردم. دفعه آخر همین یک ساعت پیش بود. فیلم CODA را میدیدم و یک لحظهای حسی دریافت کردم که گریه کردم. در تنهایی خیلی راحتتر بروز میکند. هفته پیش که فرهاد خانهمان بود جایی تو فیلم «افسانه نارایاما» واقعا میخواستم از روی مبل ب...
مرور مجدد - تاریخ: 1401/3/31 ساعت: 11:29
شکل غریبی از یک ظهر جمعه را گذراندم. باران باریده بود و صدای پرندهها از روی شاخههای کاج را میشنیدم. تصمیم گرفته بودم راه بروم. من برای راه رفتن هم تصمیم میگیرم. تنهای تنها بودم. و تنهای تنها کلمه تازهای نیست و تأکید نابه جاییست و همچنین اضافه. پس بهتر که بگویم تنها بودم. چهارشنبه گذشتهاش آخرین امتحا...
ناراحت نمیشوم - تاریخ: 1401/3/31 ساعت: 11:29
-تو اگه بخوای بگی نه، سکوت میکنی؟ از دیشب که از هم جدا شدیم، از همان لحظه که رفتنت به قطار را دیدم، ذهنم قفل کرد. شروع سوالات زیاد که در این لحظه در این مکان باید چه کنی؟ یا چه باید میکردی؟ و به قلبم اگر گوش میدادم چند جمله از ناتوانی را فریاد میزد: « نشد حرف بزنیم. چقدر زود رسیدیم؟» چند پیام دلداری...
دریا شست خودش را میمکد - تاریخ: 1399/3/23 ساعت: 8:07
این که بگویم چطور آن لبختد با مانتوی سیاه هماهنگ شده است و دریا که در پشت زمینه تصویر مبهوت تو ایستاده است همه از ظاهر توست.زیبایی تو را به چند واژه وصف کردهام شاید هم نه آنطور که درخور. اما دوست دا
مردمک - تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 14:04
به هنگام گفتن دوست داشتنت، از مردمک چشمم خبر نداشتم. مثل اینک که مینویسم و میدانم نانوشته بهتر است باز از مردمک چشمم بیخبرم. تو مردمک چشم منی. اگر از تو بخواهم بگویم از ایستگاه باید بنویسم. ایستگاه
ابتدا به ساکن - تاریخ: 1398/11/20 ساعت: 23:16
از آن غروبهای خسته بود شاید، این شهر را ما با پایمان زیر و رو کردیم، تو غروب یک روز عادی بودی. ما هم قدمهای همیشگی آن روزها بودیم. وسطهای پل که رسیدیم گفت یه قول بده این روزها رو فراموش نکنی. گفتم
خوشگله یا گودیگودی - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 11:31
خب اول از همه توضیح بدم چرا اسم این پست خوشگله یا goody goodyه. واس خاطر اینکه عبارت گودیگودی رو بارها شنیدم اشو توی سخنرانیهاش تکرار میکنه و خود کلمه یه آهنگ خاصی داره که هم خوشبیانه هم نمک توشه
پوست بز، کیف پول لیمویی - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 11:31
چطور میشه دوستت نداشت؟ بسیار شنیدهام و تقریبا قبول دارم که هیچ چیز ثابت نمیمونه. حتی دوست داشتن. در جریان رونده رود باید رها بود. چسبیدن به جایی یعنی غرق شدن. ثابت نگه داشتن چیزی آشفته کردن خوده. ه
انسان آخرین - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 11:31
هوا آنقدر سرد بود که بخار دهانت را ببینی و زمین آنقدر نم داشت که نقش کف کفشهایت پشت سرت راه بیفتند. زیر این سقف بیرون را نگاه کردن، به تمامی نگاه کردن و تمامیت را خواستن چنان که گویی کاج و باران و گن
نامه برای تو - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 9:16
تو ببین شاید اشتباهی شد. از همون اولش اشتباهی شد. مثلا چی شد که یک آن دلم سوخت و خواستم برم کمک اون دانشجو دکترا؟و تی ای هوش شدم؟خودمم یادم نیست. ترحم، آدمی نباید بکنه.ترحم کردن مثل سم پاشیدنه. شاید آ
این تن،این فکر 1 - تاریخ: 1397/11/4 ساعت: 3:02
از کنار کتابها بر می خیزد و شبهای آرام اتاق پدر را حسرت می خورد. دستان پدر را زیر ابیات شعر دنبال می کند و جز صدای پدر هیچ نمی شنود.و نه حتی صدای رادیوی همیشه روشن که هیچ وقت خدا صاف نیست.با پیراهن تا
شاید شعر - تاریخ: 1397/11/4 ساعت: 3:02
چون رود بسته ایچون خون، که گداخته می چرخد در تنمآخر شکایتم این است:عمری صد ساله به من ده خدا!چون شرابدر گردش دوار جام ها چون ابرهاچون فصل هاچون انگشت اشاره فرشته هاکه فشار میدهند به گِل بینی سرشتچون ر
آداب صبح - تاریخ: 1397/11/4 ساعت: 3:02
از خواب بیدار شدم.تو پیش تر بیدار شده بودی.پیش به سوی چیدن برنامه امروز برای خوش بودن.امروز چطور بخندیم ؟ مثل این نبات که در دل چایی آب می شود چطور بخندانمت کله قند م؟ از خواب بیدار شدم.چطور محو و نا
خم خانه اندیشه - تاریخ: 1397/11/4 ساعت: 3:02
هر وقت عزیزی از دنیا می رود با خود می گویم مهربان تر باشم و روابط بین آدمها چه ریزه کاری هایی دارد.بی تفاوت نسبت به هم نباشیم.اما افسوس که چون آهن گداخته که از کوره بیرون بیاید به نسیمی فسرده می شویم و انسان قطعا فراموشکار است. ما میوه های درختیم. اندک تعدادی به مصائب طوفان و باران و تگرگ کال از شاخ...
شروع از آخر - تاریخ: 1397/11/4 ساعت: 3:02
از خودم خواسته ام بنویسم. نوشتن یعنی همین کاری که می کنم. ردیف کردن یک مشت کلمه که به لحظه به ذهنم می رسند و زنجیره آنها یادی را زنده می کنند. نویسنده ها باید جادوگر باشند. نیروی بی نهایت واژگان ، در
مامانجون - تاریخ: 1397/11/4 ساعت: 3:02
داشت شب میشد. ماه با خنجر سفیدش به جنگ سیاهی رفته بود. در سردی خانه، شعله کوچک اجاق، سبک میسوخت. قلب در سینه سنگین میتپید. و ما با اکراه قاشق را در کاسه آش فرو میبردیم و سپس در دهان. سکوت، حاکم مط
چه باید کرد؟ - تاریخ: 1397/11/4 ساعت: 3:02
جایی خوانده ام: «وانگاه که از کوه ها بالا می رفتم جز تو که را می جستم؟» آنقدر آتش گرفته ام که دریافته ام آن نورت جز برای سوختنم نیست.چگونه می توان اینسان سر پا ماند؟ «نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم» را
گل من - تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 23:51
سکه برگها را شادباش می کنند بر سرم دمی بیاسارفیقان رفته راقصه های غصه راقدم های مانده راو ببین پاییز را که تمام حرفهایش را از قلک درختان قرض می گیرد