پرواز قشنگ
-
تاریخ: 1396/7/26 ساعت: 13:08
سرش را به نشانه تایید تکان می داد.به حرف های آن مرد گوش می داد.شاید هم گوش نمی داد.گوشش از این حرف ها پر است.می دانست باید چه کار کند.همین که هر از گاهی بگوید ممنونم.لطف دارید. خدا رفتگان شما را هم رحمت کند کافی بود. یکی دو تا الحمدلله ان شاا...هم چا
عکس خوان
-
تاریخ: 1396/7/26 ساعت: 13:08
اول فکر می کردم دستم انداخته است.بعد هر چه می گفت به شکل کاملا عجیب غریبی درست بود.صبر کنید از اول داستان را برایتان بگویم.این ترم تی اِی دو تا درس شده ام.درس ساختمان داده ها و هوش مصنوعی.انگیزه اصلیش پولی هست که آخر ترم واریز می کنند.انگیزه بعدیش پی
یک روز خوب
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 1:23
می گفت« سخت ترین کار در دنیا ارتباطات انسانی ست.» امروز صبح که از خواب بیدار شدم وبلاگ خرس را خواندم.چنان تلخ بود که نمی توانستم گریه نکنم.در مورد مرگ مادرش نوشته بود که احتمال می داد از قصور پزشکی بوده است.یک هفته است که نوشته های خرس را میخوانم.یک تلخی تمام نشدنی از جملاتش بلند می شود و روی قلب خو...
آدم های پشت سر
-
تاریخ: 1396/6/16 ساعت: 7:27
تلخ نگاری های یک ستاره شمار خانه درباره من سرآغاز تماس با من قله بیست سالگی فتح شد.اینک کوهنورد خسته است و نفس نفس می زند.پرچم را می کارد و دست بر شانه های خدای خویش منتظر خورشید می ماند.ما بقی سرازیری ست.راه گریزی هم نیست."و لامفر" بایگانی آخرین مطالب ۹۶/۰۶/۱۶ آدم های پشت سر ۹۶/۰۶/۰۲ جوانه ابر از د...
جوانه ابر از دل خواب
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 21:55
می خواستم مثل فروغ فرخزاد که از هیچ شاعر دیگری تاثیر و تاسی نگرفته است باشم.فروغ گونه ای شعر گفته است که پیش از او کسی چنان نگفته است.مهره واژگانش را جوری چیده است که اگر فردی شعرخوان باشد از دور فریاد می زند "شعر فروغ است" و اگر با شعر انسی نداشته باشد تا پایان شعر در تار چسبانکش اسیر می شود.ولی مث...
رخوت
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 16:58
از رخوت تموز خسته ام.خورشید،صدا،نگاه،ماه تکرار می شوند.کلافه از نوشتن و حرف زدن.کلافه از تکرار و تسلسلم.آقای نوشابه خوش به حالت که دم را لذت می بری.من آقای سکوت شده ام.یعنی مرده ام؟یعنی زبان اعتراض در دهانم ماسیده است؟اگر تو هم باغچه خانه یمان را دیده بودی به حال درخت انجیرمان در سوگ می نشستی و زبان...
اگر چشمهایت درد بگیرد دلم می شکند
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 14:04
من در راه بیشتر به خودم فکر می کنم.خودم را به محاسبه می کشم.فرقی ندارد سوار تاکسی خطی شده باشم یا پیاده روی کنم،تنها مفهوم راه با درختهایی که می گذرند تداعی شود من به خودم می اندیشم.به نوشتن فکر می کنم.گنده بکی در آینه با خطی که پیوست ابروها را شکافته است و در دامنه دماغ و دره گودی چشم محو می شود ر
برای احمد شاملو
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 1:36
در تنم گنجشکی ست که شاخه ها را پرواز می کند و صبح ها اوازی سر می دهد پر شور.ظهرها که می خوابم از دهانم برگهای سبز بیرون می پرد و فرار گوزنی که صیادش را از پس سمهای خنده اش فرا می خواند.عصرها که کتاب می خوانم تماما انسانم ,عینکم سنگینتر می شود, ریشهای
روحمان چون پاییز می لرزد و می ریزد
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 1:36
پاییز خواهد آمد، با لیسک ها، با خوشه های ابر و قله های در همش. امّا هیچ کس را سر آن نخواهد بود که در چشمان تو بنگرد*از پاییز داغی چشمها را حس می کنم.هرم نفسم را یاد می آورم.باد سرد،داغی سرم را داغ تر می کند.گرد مرگ بر شهر پاشیده اند.انار های گن
ترس ،تشویش و فرشته به خواب رفته
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 1:36
ماشین را پارک کرده است.کنار گارد ریل جاده روی چمن های سبز خیس.شاید بیشتر از بیست متر از تونل بیرون نیامده است.رانندگی نمی داند.راه را نمی داند.از تکان دستی به رهگذری،غریبه ای، دوستی،عزیزی چنین آمده است به ابتدای سراب.سخن نمی داند.سخن نمی گوید.می نویس
شب من زلف سیاهت
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 1:36
با تارهای نامرئیبه ناگاه و ناغافلخنده را چلاندلب خشکیدهرم داغی از دشنامبر زبان نهادچشم های اودیگر متون بینایی را نمی خواننددر زمهریر اصفهانچون ماهی مرده ایکه قیمت خود را سفت گاز گرفته استجایی نشسته است چون دیگرانتارهای نامرئی خشمگذشته رابه حال اومیخ کوب کرده است.
بطالت
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 1:36
چه بیهوده بودیم.طرفی نبستیم.تصدق واژگان بزرگان می روم. چه کوچکم! از من گریخته ست تمام شادی ها.هیچ معنایی پشت اندوه نمی یابم.خواب،خوراک،شروور،موزیک،مجددا خواب.نه تلخم نه شیرین.روزها تکرار می شوند.همه کس از قبل برنامه ریزی شده اند.همه حرفهایشان را از ن
پارو زدن در گندم زار
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 1:36
آرام ایستاده است وسط مزرعه.عرق و آفتاب را از کنگره پیشانیش به خاک می ریزد.دستهای سفالیش را سایه بان چشم هایش می کند و خانه را می بیند که مهری و پری و شهین از کف قرنهای گذشته دستهایش آب می خورند.نبض دودکش ها می زند.سی او دوی دوست داشتنی.آرام ایستاده ا
ناگوار
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 1:36
گوشیم را بر می دارم و تلنگری به نام کوچکت می زنم.منتظر می مانم. بوق اول یعنی که صدا را شنیده ای بوق دوم یعنی نامم را خوانده ای و پیش از آن که بوق سوم را بشنوم. تماس رد می شود.ابتدای دلشوره ها از همین جزئیات برایم شروع می شود.اینبار تو تماس می گیری.صد
پیچش شاخ میشی گیسوان بیرون زده از پارچه
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 1:36
آبی ترین شعرها زورق بی هدف وانفسای پر هاج و واج زندگیم را آرام نمی کند.باد از هر سمت می وزد.از کردستان از تبریز از اصفهان از تهران از دهات از کوه ها از گندم زارها می وزد. به بادگیرهای یزد پناه می برم به عالی قاپو به آپارتمانی در میدان فردوسی سیاه شده
شهید
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 1:36
و سنگی که بین دو عاشق فاصله انداخته است چه راز منجمدی را با خود دارد؟فاصله زنده و زنده تر فاصله دو دنیاست.فرشته کوچکی از شانه راست به چپ می پرد و او که زنده است اشکهایش را با سنگ پاک می کند.شش ضلعی سبز سکوت در میان پرچم های جنگ با سه دروازه کوچک از ط
چل پیسین*
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 1:36
صبح شنبه آمدم اتاق.نبودی.روی تختت خوابیدم.خواب خوشمزه ای بود.من معنای خویشتن داری را در تو به هزاران نحو دیدم.من سنگ ها را از کاج ها چیدم و چون کلاغی سکوتت را نشانه رفتم.شب شد نیامدی.سه روز است که نیستی.تلفنت را پاسخ نمی دهی.پیام می دهی و در جواب کجا